Daisypath Anniversary tickers
Daisypath Anniversary tickers من و زندگی

سلام

وروجکم انقدر وقتمو به خودش اختصاص داده که دیگه وقت زیادی برای دنیای مجازی برام نمیمونه که اونم درحد چک کردن اینستاگرامه.هرازگاهی هم کتاب میگیرم دستم،ظهر ها وقتی که خوابه.

همسرجان هم در تلاش برای زندگی راحت برای من و فسقلی...

همین امروز مزد یک ماه تلاششو بهش دادن خداروشکر.

چند وقتی بود که ماشینمون (اسب نقره ای) بدقلق شده بود و اذیت میکرد، تصمیم داشتیم عوضش کنیم که بعد از کلللللی بالا و پایین کردن شرایط ماشین جدید ثبت نام کردیم و مقداراتی هم مقروض شدیم که به لطف خدا به زودی قرضمونو میدیم.

چهارشنبه هم که تولدم هست و میرم توی سی و سه سالگی،سی و دو خییییلی متفاوت بود برام هم از نظر اینکه مادر شدم هم این اواخر و دیدم نسبت به زندگی که تغییر کرده....

وروجکم با باباش رفته بود بیرون که الان برگشته و غرغر میکنه، برم شیر بدم بهش....

یکشنبه اول مرداد 96 ساعت 9:50 شب



تاريخ : دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٦ | ٧:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شیرین | نظرات ()

یکسال گذشت...از بهترین خاطره زندگیمون.

ساده بگویم...دوستت دارم...

 

 

سلام...میدونم خییییلی دیر اومدم...ولی فعلا این پست کوتاه باشه تا بعد...

به زودی میام...



تاريخ : دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شیرین | نظرات ()

واقعا یه مدت که نمینویسی بعدش نمیدونی از کجا شروع کنی!

منم شروع میکنم تا کم کم گرم بشم...

این مدت یه مقداراتی سرم شلوغ بود.

همسر که ازولایت برگشت دوباره باهم رفتیم ولایتشون.خونه مامان همسری...کللللی کار بود ریخته بود رو هم تلنبار.کلللی کثیفی و مرتب سازی! چون وسایل رو درست جمع آوری نکرده بودن و حتی روشو نپوشونده بودن همممه جا خاکی و کثیف شده بود.کار کابینت ها تقریبا تمام شده بود و کمی رنگ کاری مونده بود که همسر خودش انجام داد و ما هم کم کم شستشو و چیدن وسایل رو انجام میدادیم.10 روز ولایت بودیم و شبها از خستگی بیهوش میشدم!

حالا این بین هم خواهر همسر که تازه زایمان کرده بود هم مریض شد و چند روزی بستری بود که یه ظهر تا شب هم من رفتم پیشش بیمارستان که ماجرااهای خودشو داره.از اون طرف هم پای پدر همسر بدتر شده بود و زانوش آب آورد که دوبار آوردیمش تهران دکتر و دفعه دوم منم همراهشون اومدم و یه سک سک به خونه سر زدیم و از اون ورم رفتیم هایپر حدود 500 تومن ما و بابای همسر (بیشتر) خرید کردیم و کلی کیف داد!

مثلا 10 تا 10 تا ماکارونی و پودر برمیداشتیم!!خنده دیگه برگشتیم ولایت دوباره و بازم کمی خونه رو جمع و جور کردیم و ....

بعله بلاخره ماشین دار شدیم هوراهورا و با ماشین گوگولیمون (اسب نقره ای) برگشتیم به آغوش خونه.

بابای همسری هم برای ماشینمون و کلا برای سلامتی هممون قربونی کردن...

ماجرای ماشین هم از این قرار بود که پسر عمه همسری قبلا یه پژو پیدا کرده بود که همسر یه روز وقت گذاشت و این همه راه تا ولایت رفت فقط برای دیدن ماشین که کلی هم تعریفشو کرده بود ولی به درد نمیخورد و برگشت خونه...چند وقت بعدش که ما هم ولایت بودیم دوباره تماس گرفت که یه سمند هست که بسیار تمیزه و فلان...همسر هم گفت که پاشو باهم بریم ببینیم ماشین رو ولی من چشمم آب نمیخورد و از طرفی هم از سمند خوشم نمیاد اینه که گفتم من نمیام خودت برو ببین اگه خوب بود اوکی هست اگه نه که هیچی...خلاصه از همسری اصرار و از من انکار ...مامان همسر گفتن برو ببین شاید خوب بود همسر هم میگفت شاید مهرش به دلت بیوفته!!خلاصه ما رفتیم و همان شد!! من که از ماشین سمند خوشم نمیومد عجیب عاشقش شدم!آخه بچم خیلی تمییز بود! توش نشستیم و دور هم زدیم و قرارها گذاشته شد و اسب نقره ای اومد خونمون مال ما شد قلب

انشاالله که باهاش مسافرت های خوب خوب بریم!

ملت هم این وسط گیر دادن به من که مگه تو نگفته بودی ماشین بخریم بعد بچه دار شیم؟ حالا بجنب! بابا ما هنوز 1 سال نشده عروسی کردیم!! گریه

من هنوز مسافرت نرفتم درست و حسابی...آرزو دارم ...

تصمیم گرفته بودیم بعد از ماه رمضان بریم اصفهان ولی دیروز بیرون بودیم از گرما هلاک شدیم گفتم اگه قرار باشه بریم مسافرت و بیرون انقدر گرممون بشه....وایییییی!

فعلا رو هواست!شما چی پیشنهاد میدین؟

ماه رمضان امسال اصلا نتونستم درست و حسابی روزه بگیرم...شاید در کل 4 روز!!

هفته اول که ولایت بودم و مسافر...بعد که برگشتیم دو روز گرفتم که بعد از افطار حالم بد میشد و نمیتونستم چیزی بخورم ..دیروز هم بخاطر دندون دردم رفتم دندانپزشکی و از امروز هم به علت مشکلات خانومانه نمیتونم...

دیروز در اوج گرما زدیم بیرون و بخاطر طرح ترافیک و زوج و فرد ماشین رو یه جایی گذاشتیم و بقیه را رو با تاکسی رفتیم دندانپزشکی و و بعد از معاینه و عکس معلوم شد خیلی شیک 1 میلیون خرج دندونم میشه! تازه غیر از هزینه های ویزیت و عکس که حساب کردیم...اینه که قبول نکردم و از اونجا رفتیم یه مانتو و شال خریدم از هفت تیر و همسری بیچاره روزه هم بود که بعدش عذاب وجدان گرفتم! و برگشتیم...

حالا قرار شده بریم ولایت همونجا دندونمو درست کنم!!

حال و حوصله آشپزی ندارم! نمیدونم چم شده! الان یه ساعته دارم با خودم کلنجار میرم یه ژله برم درست کنم ولی هی میگم ولششش کن!



تاريخ : پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤ | ۳:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : شیرین | نظرات ()

سلاملیکمبای بای

اینجانب یک عدد شیرین تنها در خانه میباشم.شیطان

همسر جانمان امروز به همراه پدر و برادرش که وقت دکتر داشتن و اومده بودن تهران راهی ولایت شدن...گریه

اول از همه بگم که هنوز ماشین پیدا نکردیم یکی دو مورد بوده که جور نشده ولی غیر از اون هیچی! ماشین هم طوری نیست که بشه اعتماد کردو هرماشینی رو خرید مگر نه که آگهی فروش توی اینترنت زیاده ماشالا!

نی نی خواهر شوهر هفته پیش یکشنبه به دنیا اومد به طور طبیعی...ما هم هفته پیش پنج شنبه رفتیم ولایت همسر و بچه رو هم دیدیم و شبش برگشتیم...کارهای بنایی و سرو سامون گرفتن خونه مامان همسر هم کم کم رو به اتمامه و همسر هم رفته که کمک حالشون باشه و به امید خدا چهارشنبه برمیگرده.

نی نی خواهر شوهر کپی بابای همسره.البته من اینو میگم ولی خودشون میگن که شبیه پدرشه ولی به نظر من که اینطور اومد!

دیگه خبر خاصی نیست جز اینکه این روزها بیکاری بیشتر داره بهم فشار میاره...هفته های قبل کمی کارهای خیاطی و ... داشتم که سرم با اونها گرم بود.آخه بگی نگی به خیاطی علاقه دارم! ولی الان کار دیگه ای توی دستم نیست غیر از عروسک های نمدی!

با خودم قرار گذاشته بودم امسال جدی دنبال کار بگردم ولی دریغ! ناامید شدم!

حالا باید یه فکری برای اوقات بیکاریم بکنم...

همسر قراره تابستون یکی دو جا آموزشگاه کلاس برداره و اینجوری کمی از اوقات بیکاریش پر میشه.

ماه رمضان هم کم کم از راه میرسه و واقعا توی این یک ماه بیرون کار کردن طاقت فرساست...

این پست رو نصفه نوشته بودم که مامان صدام کرد برم بالا شام پیششون و تازه برگشتم پایین...

احساس میکنم بعد مدتها این دوری برای من و همسر لازم بود تا قدرهمدیگه رو بیشتر بدونیم ولی واقعا خونه بدون همسری یه جوریه و بعد از مدتها اولین شبی هست که تنها هستم...به یاد دوران تنهایی مجردیم که طبقه پایین خونه قبلیمون تنها میخوابیدم...

همسر هم مدام اس ام اس میده که مبادا تنها بخوابی بالا پیش مامانینا بمون.ولی من خونه خودمون راحتترم و اینجارو ترجیح میدم!



تاريخ : یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شیرین | نظرات ()

سلام سلام

همونطور که توی پست قبلی گفتم ما سه شنبه از شمال برگشتیم.سفر عالی نبود ولی میشه گفت خوب بود و یه آب و هوایی عوض کردیم...

روز قبلش همسر رفته بود شهرشون و ماشین پدرشونو گرفته بود و قرار بود 4 صبح روز پنج شنبه حرکت کنیم که به شلوغی جاده نخوریم ولی با گیر دادن های یکی از همکارهای احمق همسر ما دیرتر راه افتادیم و همسر مجبور شد کلاس صبحشو بره ولی قرار شد مامانینا به همراه خانواده خالم همون 4 صبح حرکت کنن و ما بعد از کلاس همسری بریم...البته از این جهت که قرار نبود دیگه صبح زود بیدار شم خوشحال بودما چشمک صبح ساعت 9.5 که بیدار شدم بلافاصله با مامان تماس گرفتم که گفتن رسیدن و بعدش سریع جمع و جور کردم و برای تو راهمون کتلت درست کردم و دوش گرفتم... رضا هم حدود 12 بود که اومد خونه و دیگه 1.5 از تهران راه افتادیم...هوا کمی ابری بود ولی خیلی دم داشت...متاسفانه همونطور که پیش بینی کرده بودیم مسیر ترافیک بود و بخاطر همین دیگه برای ناهار نگه نداشتیم و ناهارمونو توی ترافیک و تونل های مسیر میل نمودیم که تجربه لذت بخشی بود خنده یه جا بین راه نگه داشتیم و بستنی خوردیم که خیلی چسبید و کلا عاشق بستنی های کاله شدیم! یه جا هم که نزدیک آمل نگه داشتیم که مه بود و بارون ریزی میبارید و من بلال خوردم! دیگه بعدش تخته گاز رفتیم تا محمود آباد و شوهر خالم اومد دنبالمون...

صبح ها میرفتیم صبحانه که شوهرخاله تنبلم بیدار نمیشد بیاد و براش صبحانه رو میووردیم تو اتاق...بعدشم برنامه های تفریحی و ورزشی و سرگرمی و گشت و گذار...

مثلا یه روز رفتیم مسابقه طناب کشی که من و مامانم توی یه گروه بودیم که به طرز افتضاحی آخر شدیم! یه روزم مسابقه دارت و تیراندازی که این باز بهتر بودیم...توی قسمت فرهنگی یه روز رفتیم آموزش طراحی روی پارچه که جالب بود ولی خیلی جذبم نکرد! هنر کاشی شکسته هم کمی یاد گرفتیم که همسری بیشتر خوشش اومد و اون ادامه داد ولی من رفتم سراغ معرق! و اینارو با چوب بهم یاد دادن و بریدم و رنگ کردم! درمورد اون S هم یه درگوشی از من داشته باشید که تازگی از اسم "سپهر" خیلی خوشم اومده و اگه خدا خواست و نی نیمون پسر شد این اسمو روش میذاریم البته اگه نظرم تا اون موقع عوض نشه! نیشخند

دیگه یه روزشم رفتیم دوچرخه سواری که خیلی عالی بود دوچرخه سواری تو دل جنگل...کلا برنامه هاش خیلی متنوع و جالب بود یه شبم توی سالن اجتماعات برنامه داشتن که اولش یه گروه موسیقی سنتی اجرا کردن و بعدشم برنامه طنز و تقلید صدای خواننده ها بود...

یه روزم رفتم مسابقه تنیس روی میز که اونجا هم ماشالا همه ورزشکار بودن و بازم از آخر اول شدم خجالت

یه روز رفتیم بیرون مجتمع و شهر نور و رو یا ن که هر چی فکر کردم اسم فروشگاه  اید ه یادم نیومد که نیومد و تو مسیر هم که نبود ببینیمش و برگشتیم نور و فروشگاه ایر ان کتا ن. سه طبقه بود و لباس و کفش و وسایل خونه...قیمتهاش نسبتا بالا بود ولی خب جنس لباسهاش هم خوب بود. این ظرفهای گوگولیم که خیلی وقت بود دنبالش بودم از همونجا خریدم و یه جفت دمپایی برای عشقم هانا جون.مامان هم یه پیراهن خوشکل براش خرید که خداروشکر آوردیم و اندازش هم بود.لبخند

یه روزم با همسری رفتیم داخل شهر محمودآباد که بستنی بخریم و جلوی یه فروشگاه که فکر میکردیم سوپرمارکت هست نگه داشتیم ولی وقتی رفتیم داخلش متوجه شدیم که فقط وسایل خونه و آشپزخونه ست خنده که بازم من گرفتار شدمقلب و حاصلش شد خرید اینا البته یه اضافه یه جفت راکت و توپ بدمینتون که توی عکس نیستش...قیمتهاش واقعا خوب بود...فروشگاه تو نل بود اسمش که سیستمش مثل خا نه و کا شا نه ست...بعدشم برگشتیم مجتمع و همراه بقیه رفتیم چایخانه جنگلی و توی سفره خونه سنتی چای و نبات خوردیم که چسبید...

روز قبل از حرکتمون هم با مامان و بابا رفتیم بازار محلی و خوراکی شامل سیر و ناردون و کلوچه و رب آلوچه خریدیم...بازار محلی هم عالی بوددد...

سوغاتی هم شد کلوچه یا به قولی کوکی که برای خانواده همسر گرفتیم فقط.

اینم یه نما از بالکن سوییتمون که طبقه دهم بود.اینم یه گل گلی زیبا که توی محوطه فضای سبز گرفتم...

روز آخر هم رضا عجله داشت که به کلاس بعدازظهرش برسه بخاطر همین ناهار رو گرفتیم و توی راه یه جا ایستادیم و خوردیم...

سفر خوبی بود منهای اذیت های پسرخالم که بسیار بسیار شیطون و ووروجکه و از هر فرصتی برای اذیت کردن همه استفاده میکنه زبان

برمیگردیم به زندگی روزمره...

کلاسهای همسری تقریبا تموم شده و زمان امتحانات میره مدرسه و زود برمیگرده و بعدش هم که تعطیلات تابستانه...نیشخند

واممون هم خداروشکر جور شد و دیروز دریافت کردیم و دنبال یه ماشین خوب و تمیز هستیم از نوع پرا ید جان...بعد از کلی بالا و پایین کردن به این نتیجه رسیدیم که مقداری از پولمون رو نگه داریم برای خرج های احتمالی ماشین و احیانا اگر نتونستیم زمانی از پس قسط ها بربیایم کمکی باشه براش...

دیروز صبح با مامان و همسری رفتیم تره بار و خرید میوه و سبزیجات...دوباره تره بار رنگی شده از میوه های تابستونی که واقعا توی این روزهای گرم تابستونی فقط میوه هاشه که دلخوش کننده هست...خلاصه که رسیدیم خونه و جابجایی و شست و شو و ...بعدشم دست به کار شدم و این غذا رو برای شاممون درست کردم که چشمتون روز بد نبینه بدترین غذایی بود که تاحالا درست کرده بودم!! طعم غالبش پیازچه بود که من اصلا دوست نداشتم و نون تست هاش هم خیلی شور بود که با کمی نمک که من به مایش زده بودم بدتر شده بود و همسر هم نتونست بخوره! ولی برای مامان و زنداداشم برده بودم که اونها بدشون نیومده بود .حالا قراره بقیشم ببرم که خودشون به خدمتش برسن! خنده

ولی خستگیش خیلی به تنم موند گریه دیشب حتی نای مسواک زدن نداشتم و نماز نخونده با کمر دولا راهی رخت خواب شدم! از صبح هم کمردرد مختصری دارم که اذیتم میکنه....

 

پ.ن: غذای کذایی کیک مرغ میباشن...سبز



تاريخ : دوشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٤ | ۸:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شیرین | نظرات ()

سلوملیکم

حالا یه روزم که ما قصد نوشتن کردیم پرشین بلاگ باز نمیشه!

الان تو ورد مینویسم تا درست شه منتقل کنم اونجا.

کم کم به آخرای اردیبهشت زیبا نزدیک میشیم... این روزها اکثرا صبح تا غروب تو خونه ام تا همسر بیاد...گاهی یه سر میرم بالا خونه مامان گاهی هم پیش زنداداشم...ولی اکثرا هانا جونمو میارم پایین پیش خودم نگهش میدارم. خیلی شیرین و خوردنی شده این گوگولی ما ماشالله.

الانم رفته بیمارستان چون زنداداش زنداداشم امروز قرار بود زایمان کنه و اونها هم رفتن ملاقات! چیزی که امروز کلی شوکه مون کرد این بود که زنداداشم زنگ زد و گفت که بچه برادرش به دنیا اومده و دختر هست! البته که دختر بودنش عجیب نبود ولی طبق سونوگرافی که کرده بودن گفته بودن بچه شون پسر و کللللی هم سیسمونی خریده بودن که گفته بودن سیسمونیش حدود 18 میلیون شده! و کلللی لباس و وسایل و اتاق پسرونه آماده کرده بودن براش!! ولی خواست خدا بچه شون دختر شده! من هیچوقت فکر نمیکردم با امکانات و پیشرفت های الان دیگه درصدی خطا باشه توی تشخیص جنسیت بچه ولی مثل اینکه هنوز هم خطا وجود داره!!

خیلی شوک بزرگی هست!! البته که اینها خیلی بریز و بپاش و تجملاتی کردن شاید خدا خواسته اینطوری شوکه شون کنه. به زن داداشم گفتم مهم نیست مهم اینه که سالم باشه و وسایلشم چون نو هست میتونه عوض کنه.

از همه اینها بگذریم... بلاخره مثل اینکه خدا خواست و قسمت شد و ما هم عازم سفریم.... به امید خدا فردا 4 صبح میریم شمال...اول قرار بود با یکی از خاله هام بریم ولی بعد دوباره قرار شد مامان و بابا هم بیان...میریم همون جایی که دو سال پیش وقتی نامزد بودیم با خالمینا رفتیم. هتلی که از طرف محل کار شوهر خالم رزرو کردن...ان شاالله هفته دیگه سه شنبه برمیگردیم...

برنامه های وایبر و تلگرام خراب شده یا لااقل روی گوشی من خراب شده...نوعروس هم که دیگه مثل سابق نیست و صفای قبل رو نداره! وبلاگ ها هم اکثرا سوت و کور شدن...تی وی رو هم که دیگه هیچی نگیم بهتره!! ماهواره هم نداریم و میدونم که اون هم دیگه برنامه هاشاز تی وی خودمون بدتره! نمیدونم چرا حالا که من بیکار شدم تو خونه انقدر همه جا سوت و کور شده! والا وقتهایی که سرکار میرفتم و هزار تا مشغله داشتم انقدر همه اینها سرگرم کننده و جذاب بودن ولی وقتی نداشتیم براش!! شانس من!

نمیدونم گفته بودم یا نه ولی فیلم و آلبوم و تمام شاسی هامو تحویل گرفتم وخداروشکر راضی بودم از آتلیه ام.فقط یه مورد بود که توی فیلمم که قرار بود آهنگش عوض بشه که گیج بازی درآورده بودن و عوض نکرده بودن که گفتن درستش میکنیم که خودم نخواستم و گفتم که دیگه نمیتونیم تا اونجا بیایم برای یه آهنگ...

از روز پدر هم بگم که برای باباهامون کیک درست کردم کادوی پدرم پیراهن و کادوی بابای همسری هم نقدی دادیم.همسر جان هم که دوبله بود هم بخاطر روز معلم هم روز مرد که براش شلوار و کمربند گرفتم.

یه روز هم که در واقع همون روز پدر بود رفتیم خونه مادرشوهر که حسسسابی سورپرایز شدیم! اول اینکه بنایی دارن و کلی تغییرات دارن انجام میدن توی خونه که خب میدونستیم ولی خب خیلی اوضاع آشفته ای بود و بنده خدا مادرشوهر وسایلش پخش و پلا بود و خودشون توی یه اتاق بودن و مهمتر ازاون اینکه خواهر شوهر کوچیکه (همون که بعد از ما عروسیشون بود) حامله هستن!! الان تقریبا باید سه ماهش باشه و حالش هم خیلی بد بود بخاطر وضعیت معدش! وقتی مادرشوهر بهم گفت خیلی خوشحال شدم ولی بعدش دلم برای مادر شوهر سوخت که با اون وضعیت خونش از دخترش هم پذیرایی میکرد و خواهر شوهر بزرگه هم که ماههای آخرشه باید به اونم برسه خودش هم که پادرد داشت! دیگه هر چی خدا صلاح بدونه ولی من و همسری هر دو معتقد بودیم که بی موقع باردار شد و جالب اینکه هیچ قرص و ویتامینی هم نمیخورد!! چون ماههای اول دستگاه عصبی بچه تشکیل میشه و مادر باید از نظر ویتامین بی مشکلی نداشته باشه و فولیک اسید و آهن مصرف کنه ولی این مدام حالت تهوع داشت و تازه میخواست بره دکتر!

 

پ.ن: روز چهارشنبه تا اینجا نوشتم ولی وقتی خواستم پستش کنم پرشین بلاگ باز نشد.منم سیوش کردم و امروز میذارم تو وبلاگم...

خاطرات سفر هم ایشالا توی پست بعدی مینویسم...



تاريخ : پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٤:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شیرین | نظرات ()

یه مدت تب و تاب وایبر و لاین و اینستا خیلی زیاد شده بود و وبلاگها سوت و کور شده بود ولی جدیدا احساس میکنم اینها از تب و تاب افتادن و همه دارن به وبلاگ برمیگردن دوباره!

منم یه مدت خیلی درگیر گوشی بودم ولی الان دیگه زده شدم و نهایتا یه کم با اینستاگرام مشغولم.

تصمیممون برای بچه دار شدن امسال نیمه دوم تقریبا قطعی هست و در پی اون دیروز رفتیم این دوتا رو خریدم .

چند تا دونه سکه هم داشتیم که اونارم فروختیم ان شاالله که واممون هم جور بشه و بتونیم یه ماشین خوب بخریم...و بدین ترتیب اولین قدم به سوی بچه دار شدن رو برداشتیم به امید خدا...

امسال روز مادر نتونستیم بریم خونه مامان همسر و فقط زنگ زدیم و تبریک گفتیم بهشون.البته برای عید یه مانتو برای مامان همسری خریده بودیم.برای مامان خودمم یه نایسر دایسر داشتم که کاملا نو بود و استفاده نکرده بودم و مامانم قرار بود ازم بخرتش که همونو بهش کادو دادم به اضافه 50 تومن پول.

کادوی منم از همسر جان طبق معمول کارت هدیه بود...من عاشق گلم ولی همسر خان ما اصلا به گل هدیه دادن اعتقادی نداره منتظر

برای روز مرد میخوام یه کمربند که لازم داره برای همسری بخرم و کیک یا شیرینی درست کنم..ولی برای آقای پدر ها هنوز موندیم که چی بخریم!کادو دادن به مردها هم معضلیه به خدا چون پول که نمیشه داد بهشون!

و حالا...دستور چیزکیکی که توی پست قبل دوستان دستورشو خواسته بودن:

 

"چیز کیک توت فرنگی با کراست کیک"

طرز تهیه کیک اسفنجی:

تخم مرغ   3عدد

شکر   یک پیمانه سرخالی

آرد    یک پیمانه سر پر

روغن مایع   نصف پیمانه

بیکینگ پودر   یک قاشق چایخوری سرپر


شیر      3 قاشق غذاخوری

وانیل    یک هشتم ق چایخوری


ابتدا زرده سفیده را جدا کرده و زرده را با شکر و وانیل تا جایی که کرم رنگ شود مخلوط میکنیم سپس روغن مایع را به ان افزوده و باز مخلوط میکنیم.
سفیده ها را انقدر میزنیم تا پوک شود و از ظرف نریزد و به مواد فوق اضافه کرده و به صورت دورانی مخلوط میکنیم.
بکینگ پودر را به آرد افزوده و سه بار الک میکنیم و طی دو مرحله به مواد فوق افزوده و باز دورانی ان را مخلوط میکنیم در انتها شیر را اضافه میکنیم.
نکته مهم این کیک اینه که حتما زرده را باید تا حدی که کرم رنگ بشه با شکر مخلوط کنید.
مدت زمان پخت=30 دقیقه در فر 180 درجه.

مواد لازم برای رویه کیک:

ژله توت فرنگی ( یا هر ژله دلخواه): 1 بسته
ژله آلو ورا: نصف بسته
پنیر ماسکارپونه: 1 بسته
خامه شیرین شده فرم گرفته: 100 گرم
توت فرنگی: به میزان لازم

اول از همه ژله آلوورا رو با سه چهارم آب جوش حل کنین و بذارین تا سرد شه
خامه رو می زنیم تا فرم بگیره بعد بهش پنیر رو که به دمای محیط رسده اضافه می کنیم و می زنیم ..حالا ژله آلوورا که خنک شده رو اضافه می کنیم

اول با قاشق مخلوط کنین بعد با دور کند همزن بزنین که مایع پخش نشه
توت فرنگی هارو خرد می کنیم به مایع پنیری اضافه می کنیم

کیک پخته شده رو کف قالب کمربندی می ذاریم و مواد پنیری رو روش می ریزیم و با پشت قاشق صاف می کنیم.

میذاریم تو یخچال تا یکم ببنده. در همین حین ژله رنگی که اینجا توت فرنگیه رو با 1 لیوان آب جوش حل می کنیم و نصف لیوان آب سرد اضافه می کنیم می ذاریم تا یکم صفت شه. بعد روی مواد پنیری که سفت شده میریزیم و یک شب میذاریم تو یخچال بمونه.

دور کیک رو با چاقو از قالب جدا می کنیم و کمربندشو باز می کنیم و کیک خوشمزمون آمادسلبخند

که من این کیک رو با کمپوت آناناس و لایه روش هم با ژله آناناس درست کردم.

خب من برم یه ناهاری بخورم که بوی قرمه سبزیم که از الان برای شاممون گذاشتم گرسنم کرد...خنده



تاريخ : جمعه ٢۸ فروردین ۱۳٩٤ | ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شیرین | نظرات ()

سلام به همگیگاوچران

سال نو با تاخیر مبارکهورا

امیدورام برای هممون سال خوبی باشه امسال.قلب

تعطیلات امسال همش درگیر مهمونی های عید و پاگشایی و ... بودیم.

راستش عید خوبی هم نداشتیم. روز سوم عید بود که خبر دادن خاله مامانم که با شوهرش و عروس و پسرش عازم شهرستان بودن تصادف کردن و توی بیمارستانن..متاسفانه عروسشون که 6 ماهه هم باردار بود فوت کردن و خاله مامانم هم چند روزی توی کما بودن و هنوز هم هوشیاری کاملشونو بدست نیووردن.دوستای عزیزم دعا کنید هر چه زودتر شفا پیدا کنن.

خدا میدونه که چقدر ناراحت شدیم برای عروس خالم و وقتی رفتیم ختمش چی کشیدیم...دقیقا هم شب شهادت فاطمه زهرا فوت شد بنده خدا و بچشو هم از دست داد.

بدبختانه روز سوم عید هوا بارونی بود و جاده هم لیز بوده و ماشین رو نتونسته بودن کنترل کنن و لیز خوردن و بعدم چپ کردن!

من و همسر هم دقیقا روز سوم بود که با تاکسی های خطی از خونه مادرهمسری برمیگشتیم تهران و دقیقا همون موقع ها ما توی مسیر برگشت همون جاده بودیم!! همسر هم خواب بود و دقیقا یه قسمت از جاده هوا خیلی خراب شد و برف میومد! یه ماشین هم من دیدم که چپ کرده بود ولی درمورد رنگ ماشین مطمئن نیستم و خدا میدونه که واقعا همونا بودن یا نه! چند روزی درگیر مراسمات ختم و ... بودیم.

قبل از عید شب چهارشنبه سوری مامانم برامون عیدی آورد...ما رسم داریم که هر سال مامانا برای دختراشون عیدی میبرن و حتی مادربزرگمم به 5 تا دخترش که شامل مامان منم میشه عیدی میده.و من چون سال اولم بود عیدیم مفصل تر بود نیشخند : شیرینی و آجیل و شام خوشمزه (ماهی شکم پر ) و پول خوشمزه... روز پنج شنبه 28 اسفند هم راهی خونه مادرشوهر شدیم. من یه مدل شیرینی برای عید درست کرده بودم که چون خودمون روزهای اول خونه نبودیم همشو بردم برای مادرشوهر. همشون خیلی خوششون اومد و موادشو گرفتن که دوباره 4 سری دیگه هم براشون درست کنم.. اولش کاغذ روغنی پیدا نمیکردیم بعد 4 سری مواد رو همزن جوابگو نبود و البته خمیری هم بود که با دست ورزش دادم و در نهایت هم فر مادرشوهرینا که تاحالا روشنش نکرده بودن!! خلاصه داستانی بود ولی با هر زور زحمتی بود درست کردیم و نتیجه هم عالی نبود ولی رضایتبخش بود!

شیرینی اسکار .البته اینارو توی خونه بار اول امتحانی درست کردم و ریز بودن...سری دوم که برای مادرشوهر درست کردم دو سری بود که درشتتر بود...و در نهایت هم که 4 سری اونجا درست کردیم...

شب سال تحویل هم تا نزدیکیای ساعت 2 بیدار بودیم ولی مادرشوهرینا که هفت سین نداشتن ما هم ترجیح دادیم بخوابیم!! فرداش هم دید و بازدید های تکراری و خسته کننه شروع شد تا آخر عید!

روز دوم هم زنداییم برای پاگشا دعوت کرد برای فردا شبش که روز سوم برگشتیم تهران و اون قضایا پیش اومد و کلا مهمونی کنسل شد...چون زنداییم در واقع دختر خاله مامانم هست و اونها هم راهی بیمارستان شده بودن بنده های خدا!

روز سیزده هم با خالم برنامه ریزی کردیم و ساعت 12!! خیلی شیک پا شدیم رفتیم یکی از همین پارک های داخل تهران و ناهار خوردیم و ساعت 5 هم برگشتیم.

کلا عید بی مزه و مسخره ای بود! من به همسر گفته بودم توروخدا یه ماشین جور کن عید بریم مسافرت و از این دید و بازدید ها خلاص شیم! چون موقعیت مرخصی های همسر هم زیاد نیست و سخت مرخصی میدن...ولی متاسفانه ماشین جور نشد و روزهامون الکی هدر رفت!

روز 16 هم فروردین سالگرد عقدمون بود که با این چیز کیک گرامی داشتیمش!از خود راضی

فرداش هم مامانینا و داداشمینا رو دعوت کردم خونمون ...

اینم عکس اولین هفت سین خونه من و همسر جون...



تاريخ : شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤ | ٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شیرین | نظرات ()

سلام

بلاخره آخرین ماه سال هم از راه رسید.

بهمن ماه شلوغی بود...سرشلوغی و تنبلی نذاشت ثبتش کنم!

پست قبلیمو میخونم یه چیزایی یادم بیاد که در چه حال بودیم...

عکسامون طراحی نهایی شد و فکر کنم رفته برای چاپ...ولی خبری نیست فعلا.منم یه عکسو میخواستم تعویض کنم که قبول نکردن حالم گرفته شد زنگ نزدم بهشون...

از بین همه عکسها عاشق اینم...قلب اینم باج من به شما بابت دیر اومدنم عینک

از پست قبلی به این ور یعنی 20 دی مامانیای همسر دوبار دیگه ام اومدن خونمون.دفعه اول با خواهر شوهر بزرگه و مادربزرگ همسر اومدن که زرشک پلو با مرغ و بادمجان شکم پر و مافین پیتزا درست کردم برای شام.دسر هم ژله رولی و ژله هندونه ای! کوکی میکری هم درست کردم برای پذیرایی که مادربزرگ همسر خیلی خوشش اومده بود ...از ترس مامان همسر که تاکید کرده بود خودتونو به زحمت نندازید بادمجان و مافینو از قبل آماده کردم و توی فر قایمشون کردم و روی گاز فقط غذای اصلی بود!خلاصه که چشمتون روز بد نبینه فر رو روشن کردم که گرمشون کنم و حواسم به کشیدن غذا بود که مامان همسر گفت بوی سوختگی میاد! کلی زحمت کشده بودم براشون البته خیلی نسوخته بودن ولی مافین هام اصلا خوب نشدن ناراحت کلی غر زدم به همسر که اگه مامانت اینجوری نمیکرد از ترسم غذام نمیسوخت!فرداش هم که جمعه بود آبگوشت بار گذاشتیم از صبح که طبیعتا دیر آماده شد چون زودپز نبود...همسر هم که عین پیام بازرگانی کوتاه میومد و باز برمیگشت سرکار! چشمک

اینم غذاهای اون روزم غیر از زرشک پلو که قبل از اومدن مهمونا عکس گرفته بودم..

مادربزرگ همسر زحمت کشیده بودن و کلی تخم مرغ محلی و نون برامون آورده بودن و کادو نقدی...مامان و خواهر همسر هم ست قابلمه پیرکس که میدونسن لازم دارم برام گرفتن و ماست محلی برام آوردن دستشون درد نکنه هر دفعه میان با دست پر میان...

سری بعدی هم که اومدن تهران که داداش همسر رو راه بندازن بره دانشگاه که اون موقع دیگه تدارک خاصی ندیدم و کوکوسبزی درست کردم و فرداش هم خورشت آلو اسفناج...

خودمون هم چند جا پاگشایی دعوت شدیم بلاخره که خونه دوتا از خاله هام و عموم و مادربزرگم و خواهر بزرگه همسر رفتیم...و بقیه هم قراره کم کم دعوتمون کنن.شایدم بمونه برای ایام عید...

روز 17 بهمن همراه دوتا از خاله هام و داییم یه مسافرت یه روزه رفتیم آبعلی. جاتون خالی خیلی خوش گذشت...یه مجتمع تفریحی بود که از طرف محل کار شوهرخالم و به واسطه اون رفتیم.از صبح برای صبحانه اونجا بودیم و بعدش اسکی و اسب سواری و سورتمه سواری تا ظهر بعد ناهار خوردیم و یه استراحت کوچیک بعدشم رفتیم کافی شاپش و خوراکی هامونو ریختیم روی میز و عصرونه زدیم بر بدن و بعدشم برگشت به خانه...که همسر جان توی ماشین سرش گیج میرفت و حالش بهم خورد به محض اینکه وارد تهران پر دود شدیم ناراحت

من و همسر در دور دست! کشتیم خودمونو از بس توی برف عکس گرفتیم عین برف ندیده ها .خنده اینم همسر سوار بر سورتمه..منم ترکش!نیشخند

عید نزدیکه و من دلم یه مسافرت درست حسابی میخواد به اصفهان یزد یا شیراز...یا همش باهم نیشخند میدونم توقعم کمه چشمک خدا کنه که جور بشه و بریم...

برای عید کمی خرید کردم ولی دست و دلم به خرید نمیره چون همسر هم تکلیفمونو معلوم نمیکنه که میخواد ماشین بخره یا نع! یه مقدار پس انداز داریم و اگه بتونیم وامی جور کنیم خوب میشه...ولی اگر شروع به خرید کنم پس اندازمون کم میشه! من به همسر پیشنهاد دادم ماشین بابارو که میخواد عوضش کنه ازش بخریم چون هر چی هم که خراب باشه بازم به پراید ترجیح داره همسر هم میگه بزار ببینیم چی میشه...

این روزها سرم حسابی با هانا جونم گرمه و یا من میرم بالا خونه داداشه یا زنداداشم میاد پایین.پریروز هم بردیم واکسن دوماهگیشو زد قربونش برم.ماچ دیروز یه تارت توت فرنگی درست کردم و خونه مامانم براش تولد دوماهگی گرفتیم زبان

اینم عکسش

هنوز کارهای خونه تکونی رو شروع نکردم...خجالت البته یه کابینت و کشوهارو تمیز کردم ولی بقیش آشپزخونه مونده.پادری ها و فرش آشپزخونه رو هم یه روز باید به کمک همسر ببریم پارکینگ بشوریم..میمونه حموم دستشویی که برای روزهای آخره کارش...روفرشیهامم میخواستم بشورم ولی میبینم که تمیزه و چیزی نداره بیخیالش شدم...آخ جون کارم چقدر کم شد.نیشخند

همسر هیچ روزی تعطیل نیست و حتی جمعه ها تا ساعت 4.5 سرکاره ناراحتروزهای دیگه ام 6.5 میاد خونه.فقط میمونه پنج شنبه ها که حدود 2 میاد..مثلا خونست! این هفته ام که پنج شنبه وقت ترمیم ها  شور ابرومه دیگه نمیدونم کی برسیم فرش هامونو بشوریم سوال

مامانینای همسر احتمالا عید برن کربلا...همراه خواهرشوهر بزرگه که بارداره!اونم 6-7 ماهه! واقعا نمیدونم چطوری میخواد بره خواهر شوهر...دیگه اینکه عمه و زن عمو کوچیکه همسر هم باردارن! دیشب مامی همسر بهش گفت...به همسر میگم توی فامیل شما همه به همدیگه نگاه میکنن و دوست دارن کاراشون باهم باشه! چون خواهرشوهر بچه دومش هست و اون دوتا هم یه بچه داشتن و حالا تصمیم گرفتن دومیو بیارن! به همسر میگم شک نکن روزی که ما خبر بدیم بچه دار شدیم ه (خواهرشوهر کوچیکه) هم چند روز بعد خبر بارداریشو میده! خنده

یه چیزی هم هست که تاحالا به کسی نگفتم...اونم اینکه من همیشه از اسم محمد خوشم میومده.از مجردی...دوست داشتم بچه اولم پسر باشه و اسمشو بزارم محمد...ولی بدبختانه مثل اینکه خواهر شوهر بزرگه که بچش پسره این اسمو انتخاب کرده!! خیلی ناراحتم و از خیر این آرزوم گذشتم! گریه فقط دعا میکنم که یه جوری منصرف بشن...علنی نمیگم چون اولا که من بچه ای ندارم...ثانیا خواهر زاده همسر کافیه بفهمه من از این اسم خوشم میاد! چون اون حکم کرده که باید اسم بچه محمد باشه و حکمشم که حتما باید اجرا بشه زبان کافیه بفهمه و اونوقت دیگه اگه درصدی هم جای تغییر باشه عوضش نمیکنه.چون اون خودش یه تقلید کاره قهاره!

درسته که بچه هست و نه سالشه ولی خیلی از رفتارهاش بزرگونه ست و بسیار لوس و خودبزرگ بینه!

من عاشق بچه ها هستم ولی با این بچه اصلا نمیتونم ارتباط برقرار کنم چون درواقع اصلا بچه نیست!! مودب هست و مهربونه ولی بعضی وقتها رفتارهایی داره که احساس میکنم اون خواهرشوهره!! و بدتر از خواهر کوچیکه همسر هر کاریکه من میکنم یا چیزی میخرم هوس میکنه!

عکس دونفری من و همسر رو توی اتاقمون دیده بود و به مامانش حکم کرده بود که باید برید عکس دونفری بگیرید بزارید توی اتاقتون! و بیشتر لوس کردنای مامان همسر باعثش شده! من اصلا بچه اینجوری دوست ندارم و خداروشکر میکنم که ازشون دوریم...دوست دارم بچم با اعتماد به نفس باشه و بچگی کنه و اصلا لوس نباشه.

چقدر حرف بچه زدم...این روزها همه تشویق به بچه دار شدنمون میکنن خودم هم وقتی برادرزادمو میارم خونمون کاملا از پس کاهاش برمیام.فقط یه حسی دارم که فکر میکنم حالا زوده و آمادگیشو نداریم!

من خیلی  از وقتهامو پای موبایل و کامپیوتر هدر میدم البته که در حال تجربه کسب کردن برای آشپزی هستم ولی وقت تلف کردنم هم کم نیست...دوست دارم راجع به تربیت بچه خیلی اطلاعات کسب کنم بعد بهش فکر کنم...

تا خدای بزرگ چه خواهد....

و اما روز ولنتاین...شنبه بود روز 25 بهمن که چون تا روز قبلش مامانینای همسر خونمون بودن نتونستم کاری کنم و همه کارام موند برای شنبه ناراحت برنامم این بود که گل بخرم و کادو ولی بخاطر آشپزی اصلا فرصت نشد برم بیرون و حتی موادی که لازم داشتم مامانم برام خرید...آلبا لو پلو (بخاطر قرمز بونش ) و ژله سور پرایز درست کردم برای شام و دسر و قبلش هم که نون خامه ای.کلللللی خسته شدم از ظهر کارامو شروع کردم تا شب که این میزو چیدم نیشخند اینم یه عکس دیگه..

راستش این روزها بیشتر قدر همسر رو میفهمم وقتی مقایسش میکنم با مردهای دیگه...خیلی خیلی صبوره و در برابر بی حوصلگی ها و بداخلاقی های من خیلی گذشت میکنه...اون روزی که رفتیم آبعلی میدیدم که همش همراهمه و هوامو داره و تندتند ازم عکس میگرفت و کاملا متوجه شدم که زن دایی کوچیکم چقدر تعجب میکرد که رضای من انقدر مهربونه...ماچ

این پست رو توی دو روز نوشتم چون هنوز چند خطی ننوشته بودم که همسر اومد و نیمه کاره موند...

امیدوارم چیزی از بهمن جا نمونده باشه زبان

 



تاريخ : سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳ | ٢:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شیرین | نظرات ()

سلام

روزهای زمستونی داره مثل برق و باد میگذره...

بلاخره رفتم ابروهامو ها شور کردم و تا اینجا که خیلی راضیم.خدا کنه فقط زود پاک نشه.

فایل عکسامونم بلاخره گرفتیم و در حال انتخاب عکسیم.یه سری رو خود آتلیه برامون طراحی کرده ولی من هم خودم یه سری تغییرات روش میدم.دیشب هم رفتیم چند تا قاب خریدیم برای عکسامون.

خرج ها هم که ماشالا هر چی میخوای صرفه جویی کنی راه نداره.حقوق همسر هم که دل به خواهی هر وقت دلشون میخواد میریزن.الان حقوق ماه آذرشونو هنوز پرداخت نکردن خیر سرشون!!

نی نی داداشه هم اسمش هانا شد...خیلی نازه و وقتی میبینمش دلم میخواد فقط بوسش کنم و بو کنمش از بس بوی خوب نوزاد میده...

شب جمعه خالم دعوت کرده بود خونشون.تولد پسرش بود و کیک هم خودش درست کرده بود که انصافا عالی شده بود.البته با ایده و راهنمایی های اینجانب از خود راضی اولین بارش بود.ما هم براش 1 کیسه بوکس با عکس باب اس فنجی و دوتا دستکش مخصوصشو کادو بردیم که خوشش اومده بود.از بس که این بچه شلوغه گفتیم انرژیش تخلیه بشه خنده

راستی هفته پیش هم مادرشوهر و خواهر شوهر کوچیکه 1 شب خونمون بودن که بازم قبلش چون دست تنها بودم و همسر کلی کار داشت کارمون به دعوا و گریه من کشید بازم!! اون دفعه هم خالمینا قرار بود بیان که بازم همسر کار داشت و دست تنها بودم...

خلاصه که شام جوجه سیخ چوبی درست کردیم و قیمه. کاپ کیک هم درست کرده بودم که اصلا خوب نشد و وسطش خمیر بود.از بس عجله کردم ...شب هم موندن و ناهار فرداش هم از بیرون رسیدیم همون قیمه رو گرم کردم خوردیم و برای شام هم ماکارونی درست کردم...که البته خواهر شوهر کوچیکه برای شام نبودن.

این هفته ام که نرفتیم ولایت...

تا سه شنبه ام باید عکسارو نهایی کنم و بدم به آتلیه.عکسام خوب شدن و موندم کدوماشو انتخاب کنم...

 

پ.ن: دوستان هواپیمایی قطر یه قرعه کشی گذاشته حتما شرکت کنید.این لینکش:

http://winwithqatarairways.com/?ref=17232

 



تاريخ : شنبه ٢٠ دی ۱۳٩۳ | ٧:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شیرین | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.