64 (سفرنامه شمال)

سلام سلام

همونطور که توی پست قبلی گفتم ما سه شنبه از شمال برگشتیم.سفر عالی نبود ولی میشه گفت خوب بود و یه آب و هوایی عوض کردیم...

روز قبلش همسر رفته بود شهرشون و ماشین پدرشونو گرفته بود و قرار بود 4 صبح روز پنج شنبه حرکت کنیم که به شلوغی جاده نخوریم ولی با گیر دادن های یکی از همکارهای احمق همسر ما دیرتر راه افتادیم و همسر مجبور شد کلاس صبحشو بره ولی قرار شد مامانینا به همراه خانواده خالم همون 4 صبح حرکت کنن و ما بعد از کلاس همسری بریم...البته از این جهت که قرار نبود دیگه صبح زود بیدار شم خوشحال بودما چشمک صبح ساعت 9.5 که بیدار شدم بلافاصله با مامان تماس گرفتم که گفتن رسیدن و بعدش سریع جمع و جور کردم و برای تو راهمون کتلت درست کردم و دوش گرفتم... رضا هم حدود 12 بود که اومد خونه و دیگه 1.5 از تهران راه افتادیم...هوا کمی ابری بود ولی خیلی دم داشت...متاسفانه همونطور که پیش بینی کرده بودیم مسیر ترافیک بود و بخاطر همین دیگه برای ناهار نگه نداشتیم و ناهارمونو توی ترافیک و تونل های مسیر میل نمودیم که تجربه لذت بخشی بود خنده یه جا بین راه نگه داشتیم و بستنی خوردیم که خیلی چسبید و کلا عاشق بستنی های کاله شدیم! یه جا هم که نزدیک آمل نگه داشتیم که مه بود و بارون ریزی میبارید و من بلال خوردم! دیگه بعدش تخته گاز رفتیم تا محمود آباد و شوهر خالم اومد دنبالمون...

صبح ها میرفتیم صبحانه که شوهرخاله تنبلم بیدار نمیشد بیاد و براش صبحانه رو میووردیم تو اتاق...بعدشم برنامه های تفریحی و ورزشی و سرگرمی و گشت و گذار...

مثلا یه روز رفتیم مسابقه طناب کشی که من و مامانم توی یه گروه بودیم که به طرز افتضاحی آخر شدیم! یه روزم مسابقه دارت و تیراندازی که این باز بهتر بودیم...توی قسمت فرهنگی یه روز رفتیم آموزش طراحی روی پارچه که جالب بود ولی خیلی جذبم نکرد! هنر کاشی شکسته هم کمی یاد گرفتیم که همسری بیشتر خوشش اومد و اون ادامه داد ولی من رفتم سراغ معرق! و اینارو با چوب بهم یاد دادن و بریدم و رنگ کردم! درمورد اون S هم یه درگوشی از من داشته باشید که تازگی از اسم "سپهر" خیلی خوشم اومده و اگه خدا خواست و نی نیمون پسر شد این اسمو روش میذاریم البته اگه نظرم تا اون موقع عوض نشه! نیشخند

دیگه یه روزشم رفتیم دوچرخه سواری که خیلی عالی بود دوچرخه سواری تو دل جنگل...کلا برنامه هاش خیلی متنوع و جالب بود یه شبم توی سالن اجتماعات برنامه داشتن که اولش یه گروه موسیقی سنتی اجرا کردن و بعدشم برنامه طنز و تقلید صدای خواننده ها بود...

یه روزم رفتم مسابقه تنیس روی میز که اونجا هم ماشالا همه ورزشکار بودن و بازم از آخر اول شدم خجالت

یه روز رفتیم بیرون مجتمع و شهر نور و رو یا ن که هر چی فکر کردم اسم فروشگاه  اید ه یادم نیومد که نیومد و تو مسیر هم که نبود ببینیمش و برگشتیم نور و فروشگاه ایر ان کتا ن. سه طبقه بود و لباس و کفش و وسایل خونه...قیمتهاش نسبتا بالا بود ولی خب جنس لباسهاش هم خوب بود. این ظرفهای گوگولیم که خیلی وقت بود دنبالش بودم از همونجا خریدم و یه جفت دمپایی برای عشقم هانا جون.مامان هم یه پیراهن خوشکل براش خرید که خداروشکر آوردیم و اندازش هم بود.لبخند

یه روزم با همسری رفتیم داخل شهر محمودآباد که بستنی بخریم و جلوی یه فروشگاه که فکر میکردیم سوپرمارکت هست نگه داشتیم ولی وقتی رفتیم داخلش متوجه شدیم که فقط وسایل خونه و آشپزخونه ست خنده که بازم من گرفتار شدمقلب و حاصلش شد خرید اینا البته یه اضافه یه جفت راکت و توپ بدمینتون که توی عکس نیستش...قیمتهاش واقعا خوب بود...فروشگاه تو نل بود اسمش که سیستمش مثل خا نه و کا شا نه ست...بعدشم برگشتیم مجتمع و همراه بقیه رفتیم چایخانه جنگلی و توی سفره خونه سنتی چای و نبات خوردیم که چسبید...

روز قبل از حرکتمون هم با مامان و بابا رفتیم بازار محلی و خوراکی شامل سیر و ناردون و کلوچه و رب آلوچه خریدیم...بازار محلی هم عالی بوددد...

سوغاتی هم شد کلوچه یا به قولی کوکی که برای خانواده همسر گرفتیم فقط.

اینم یه نما از بالکن سوییتمون که طبقه دهم بود.اینم یه گل گلی زیبا که توی محوطه فضای سبز گرفتم...

روز آخر هم رضا عجله داشت که به کلاس بعدازظهرش برسه بخاطر همین ناهار رو گرفتیم و توی راه یه جا ایستادیم و خوردیم...

سفر خوبی بود منهای اذیت های پسرخالم که بسیار بسیار شیطون و ووروجکه و از هر فرصتی برای اذیت کردن همه استفاده میکنه زبان

برمیگردیم به زندگی روزمره...

کلاسهای همسری تقریبا تموم شده و زمان امتحانات میره مدرسه و زود برمیگرده و بعدش هم که تعطیلات تابستانه...نیشخند

واممون هم خداروشکر جور شد و دیروز دریافت کردیم و دنبال یه ماشین خوب و تمیز هستیم از نوع پرا ید جان...بعد از کلی بالا و پایین کردن به این نتیجه رسیدیم که مقداری از پولمون رو نگه داریم برای خرج های احتمالی ماشین و احیانا اگر نتونستیم زمانی از پس قسط ها بربیایم کمکی باشه براش...

دیروز صبح با مامان و همسری رفتیم تره بار و خرید میوه و سبزیجات...دوباره تره بار رنگی شده از میوه های تابستونی که واقعا توی این روزهای گرم تابستونی فقط میوه هاشه که دلخوش کننده هست...خلاصه که رسیدیم خونه و جابجایی و شست و شو و ...بعدشم دست به کار شدم و این غذا رو برای شاممون درست کردم که چشمتون روز بد نبینه بدترین غذایی بود که تاحالا درست کرده بودم!! طعم غالبش پیازچه بود که من اصلا دوست نداشتم و نون تست هاش هم خیلی شور بود که با کمی نمک که من به مایش زده بودم بدتر شده بود و همسر هم نتونست بخوره! ولی برای مامان و زنداداشم برده بودم که اونها بدشون نیومده بود .حالا قراره بقیشم ببرم که خودشون به خدمتش برسن! خنده

ولی خستگیش خیلی به تنم موند گریه دیشب حتی نای مسواک زدن نداشتم و نماز نخونده با کمر دولا راهی رخت خواب شدم! از صبح هم کمردرد مختصری دارم که اذیتم میکنه....

 

پ.ن: غذای کذایی کیک مرغ میباشن...سبز

/ 4 نظر / 36 بازدید
mahtab

سلام شيرين جان ، سوپرايزمون کردي ميبينم که ي خبراييه و زودتر از اين حرفها دست به کار شدي ناقلا حسابي ميخواهيد دور مادر و مادر شوهرت رو شلوغ کنيد

mahtab

راستي قيافه غذات که عاليه طمعش هم بايد خوب باشه ، شايد اثرات اومدن آقا سپهره ؟

mahtab

اي بابا ، کلي خوشحال شدم [ناراحت] انشالا هر موقع که به صلاحتونه و آمادگيه پذيرايي ازش رو داريد بياد[قلب][ماچ]

مینا

وای شیرین چه کیکای خوشمزه و خوشگلی.دلم که اب افتاد.اون کیک مرغه که خیلیییی خوشگله.پیداست که زحمت زیاد داشته.راستی من از بلاگفا کوچ کردم.ادرس جدیدمو گذاشتم برات.