60

سلام

بلاخره آخرین ماه سال هم از راه رسید.

بهمن ماه شلوغی بود...سرشلوغی و تنبلی نذاشت ثبتش کنم!

پست قبلیمو میخونم یه چیزایی یادم بیاد که در چه حال بودیم...

عکسامون طراحی نهایی شد و فکر کنم رفته برای چاپ...ولی خبری نیست فعلا.منم یه عکسو میخواستم تعویض کنم که قبول نکردن حالم گرفته شد زنگ نزدم بهشون...

از بین همه عکسها عاشق اینم...قلب اینم باج من به شما بابت دیر اومدنم عینک

از پست قبلی به این ور یعنی 20 دی مامانیای همسر دوبار دیگه ام اومدن خونمون.دفعه اول با خواهر شوهر بزرگه و مادربزرگ همسر اومدن که زرشک پلو با مرغ و بادمجان شکم پر و مافین پیتزا درست کردم برای شام.دسر هم ژله رولی و ژله هندونه ای! کوکی میکری هم درست کردم برای پذیرایی که مادربزرگ همسر خیلی خوشش اومده بود ...از ترس مامان همسر که تاکید کرده بود خودتونو به زحمت نندازید بادمجان و مافینو از قبل آماده کردم و توی فر قایمشون کردم و روی گاز فقط غذای اصلی بود!خلاصه که چشمتون روز بد نبینه فر رو روشن کردم که گرمشون کنم و حواسم به کشیدن غذا بود که مامان همسر گفت بوی سوختگی میاد! کلی زحمت کشده بودم براشون البته خیلی نسوخته بودن ولی مافین هام اصلا خوب نشدن ناراحت کلی غر زدم به همسر که اگه مامانت اینجوری نمیکرد از ترسم غذام نمیسوخت!فرداش هم که جمعه بود آبگوشت بار گذاشتیم از صبح که طبیعتا دیر آماده شد چون زودپز نبود...همسر هم که عین پیام بازرگانی کوتاه میومد و باز برمیگشت سرکار! چشمک

اینم غذاهای اون روزم غیر از زرشک پلو که قبل از اومدن مهمونا عکس گرفته بودم..

مادربزرگ همسر زحمت کشیده بودن و کلی تخم مرغ محلی و نون برامون آورده بودن و کادو نقدی...مامان و خواهر همسر هم ست قابلمه پیرکس که میدونسن لازم دارم برام گرفتن و ماست محلی برام آوردن دستشون درد نکنه هر دفعه میان با دست پر میان...

سری بعدی هم که اومدن تهران که داداش همسر رو راه بندازن بره دانشگاه که اون موقع دیگه تدارک خاصی ندیدم و کوکوسبزی درست کردم و فرداش هم خورشت آلو اسفناج...

خودمون هم چند جا پاگشایی دعوت شدیم بلاخره که خونه دوتا از خاله هام و عموم و مادربزرگم و خواهر بزرگه همسر رفتیم...و بقیه هم قراره کم کم دعوتمون کنن.شایدم بمونه برای ایام عید...

روز 17 بهمن همراه دوتا از خاله هام و داییم یه مسافرت یه روزه رفتیم آبعلی. جاتون خالی خیلی خوش گذشت...یه مجتمع تفریحی بود که از طرف محل کار شوهرخالم و به واسطه اون رفتیم.از صبح برای صبحانه اونجا بودیم و بعدش اسکی و اسب سواری و سورتمه سواری تا ظهر بعد ناهار خوردیم و یه استراحت کوچیک بعدشم رفتیم کافی شاپش و خوراکی هامونو ریختیم روی میز و عصرونه زدیم بر بدن و بعدشم برگشت به خانه...که همسر جان توی ماشین سرش گیج میرفت و حالش بهم خورد به محض اینکه وارد تهران پر دود شدیم ناراحت

من و همسر در دور دست! کشتیم خودمونو از بس توی برف عکس گرفتیم عین برف ندیده ها .خندهاینم همسر سوار بر سورتمه..منم ترکش!نیشخند

عید نزدیکه و من دلم یه مسافرت درست حسابی میخواد به اصفهان یزد یا شیراز...یا همش باهم نیشخند میدونم توقعم کمه چشمک خدا کنه که جور بشه و بریم...

برای عید کمی خرید کردم ولی دست و دلم به خرید نمیره چون همسر هم تکلیفمونو معلوم نمیکنه که میخواد ماشین بخره یا نع! یه مقدار پس انداز داریم و اگه بتونیم وامی جور کنیم خوب میشه...ولی اگر شروع به خرید کنم پس اندازمون کم میشه! من به همسر پیشنهاد دادم ماشین بابارو که میخواد عوضش کنه ازش بخریم چون هر چی هم که خراب باشه بازم به پراید ترجیح داره همسر هم میگه بزار ببینیم چی میشه...

این روزها سرم حسابی با هانا جونم گرمه و یا من میرم بالا خونه داداشه یا زنداداشم میاد پایین.پریروز هم بردیم واکسن دوماهگیشو زد قربونش برم.ماچ دیروز یه تارت توت فرنگی درست کردم و خونه مامانم براش تولد دوماهگی گرفتیم زبان

اینم عکسش

هنوز کارهای خونه تکونی رو شروع نکردم...خجالت البته یه کابینت و کشوهارو تمیز کردم ولی بقیش آشپزخونه مونده.پادری ها و فرش آشپزخونه رو هم یه روز باید به کمک همسر ببریم پارکینگ بشوریم..میمونه حموم دستشویی که برای روزهای آخره کارش...روفرشیهامم میخواستم بشورم ولی میبینم که تمیزه و چیزی نداره بیخیالش شدم...آخ جون کارم چقدر کم شد.نیشخند

همسر هیچ روزی تعطیل نیست و حتی جمعه ها تا ساعت 4.5 سرکاره ناراحتروزهای دیگه ام 6.5 میاد خونه.فقط میمونه پنج شنبه ها که حدود 2 میاد..مثلا خونست! این هفته ام که پنج شنبه وقت ترمیم ها  شور ابرومه دیگه نمیدونم کی برسیم فرش هامونو بشوریم سوال

مامانینای همسر احتمالا عید برن کربلا...همراه خواهرشوهر بزرگه که بارداره!اونم 6-7 ماهه! واقعا نمیدونم چطوری میخواد بره خواهر شوهر...دیگه اینکه عمه و زن عمو کوچیکه همسر هم باردارن! دیشب مامی همسر بهش گفت...به همسر میگم توی فامیل شما همه به همدیگه نگاه میکنن و دوست دارن کاراشون باهم باشه! چون خواهرشوهر بچه دومش هست و اون دوتا هم یه بچه داشتن و حالا تصمیم گرفتن دومیو بیارن! به همسر میگم شک نکن روزی که ما خبر بدیم بچه دار شدیم ه (خواهرشوهر کوچیکه) هم چند روز بعد خبر بارداریشو میده! خنده

یه چیزی هم هست که تاحالا به کسی نگفتم...اونم اینکه من همیشه از اسم محمد خوشم میومده.از مجردی...دوست داشتم بچه اولم پسر باشه و اسمشو بزارم محمد...ولی بدبختانه مثل اینکه خواهر شوهر بزرگه که بچش پسره این اسمو انتخاب کرده!! خیلی ناراحتم و از خیر این آرزوم گذشتم! گریه فقط دعا میکنم که یه جوری منصرف بشن...علنی نمیگم چون اولا که من بچه ای ندارم...ثانیا خواهر زاده همسر کافیه بفهمه من از این اسم خوشم میاد! چون اون حکم کرده که باید اسم بچه محمد باشه و حکمشم که حتما باید اجرا بشه زبان کافیه بفهمه و اونوقت دیگه اگه درصدی هم جای تغییر باشه عوضش نمیکنه.چون اون خودش یه تقلید کاره قهاره!

درسته که بچه هست و نه سالشه ولی خیلی از رفتارهاش بزرگونه ست و بسیار لوس و خودبزرگ بینه!

من عاشق بچه ها هستم ولی با این بچه اصلا نمیتونم ارتباط برقرار کنم چون درواقع اصلا بچه نیست!! مودب هست و مهربونه ولی بعضی وقتها رفتارهایی داره که احساس میکنم اون خواهرشوهره!! و بدتر از خواهر کوچیکه همسر هر کاریکه من میکنم یا چیزی میخرم هوس میکنه!

عکس دونفری من و همسر رو توی اتاقمون دیده بود و به مامانش حکم کرده بود که باید برید عکس دونفری بگیرید بزارید توی اتاقتون! و بیشتر لوس کردنای مامان همسر باعثش شده! من اصلا بچه اینجوری دوست ندارم و خداروشکر میکنم که ازشون دوریم...دوست دارم بچم با اعتماد به نفس باشه و بچگی کنه و اصلا لوس نباشه.

چقدر حرف بچه زدم...این روزها همه تشویق به بچه دار شدنمون میکنن خودم هم وقتی برادرزادمو میارم خونمون کاملا از پس کاهاش برمیام.فقط یه حسی دارم که فکر میکنم حالا زوده و آمادگیشو نداریم!

من خیلی  از وقتهامو پای موبایل و کامپیوتر هدر میدم البته که در حال تجربه کسب کردن برای آشپزی هستم ولی وقت تلف کردنم هم کم نیست...دوست دارم راجع به تربیت بچه خیلی اطلاعات کسب کنم بعد بهش فکر کنم...

تا خدای بزرگ چه خواهد....

و اما روز ولنتاین...شنبه بود روز 25 بهمن که چون تا روز قبلش مامانینای همسر خونمون بودن نتونستم کاری کنم و همه کارام موند برای شنبه ناراحت برنامم این بود که گل بخرم و کادو ولی بخاطر آشپزی اصلا فرصت نشد برم بیرون و حتی موادی که لازم داشتم مامانم برام خرید...آلبا لو پلو (بخاطر قرمز بونش ) و ژله سور پرایز درست کردم برای شام و دسر و قبلش هم که نون خامه ای.کلللللی خسته شدم از ظهر کارامو شروع کردم تا شب که این میزو چیدم نیشخنداینم یه عکس دیگه..

راستش این روزها بیشتر قدر همسر رو میفهمم وقتی مقایسش میکنم با مردهای دیگه...خیلی خیلی صبوره و در برابر بی حوصلگی ها و بداخلاقی های من خیلی گذشت میکنه...اون روزی که رفتیم آبعلی میدیدم که همش همراهمه و هوامو داره و تندتند ازم عکس میگرفت و کاملا متوجه شدم که زن دایی کوچیکم چقدر تعجب میکرد که رضای من انقدر مهربونه...ماچ

این پست رو توی دو روز نوشتم چون هنوز چند خطی ننوشته بودم که همسر اومد و نیمه کاره موند...

امیدوارم چیزی از بهمن جا نمونده باشه زبان

 

/ 7 نظر / 28 بازدید
niloofar

سلاممممممممممممممممممممممممممم به منم سر بزنيد خوش حال مي شم.[قلب][خجالت][ماچ][دست][شوخی]

mahtab

به به شيرين خانم خوش سليقه . بابا از هر انگشتت ي هنر ميريزه . پس بگو سرت به اين کارا گرم بوده که پيدات نبود خانم خانما. عکستون هم واقعا زيباست . انشالا که هر روز که از زندگيتون ميگذره عشق و علاقتون به هم بيشتر بشه عزيزم . زود به زود بخونيمتون خانم [قلب][گل]

مینا

درسته دیر اومدی ولی پربار اومدی جای گله نذاشتی [چشمک] ماشالله خیلی تو اشپزی واردی و یه پا هنرمند و استاد.انشالله بتونید هر چه زودتر ماشین بخرید.شاد باشید.

کیمیا

سلام.خوبی؟ وبت جالبه! دوسش دارم.ببین من یه وب زدم.دارم توش با آدما حرف میزنم.کسی جوابمئ نمیده؟ به وبم میایی؟ نظر بده راجب حرفام خواهشا به سوالام جواب بده. مرسی.دوستم.منتظرما. تورو خدا بیایا

ماه بانو

سلام عزیزم خوبی؟کلی مطلب گذاشته بودی اول اینکه آفرین خانم هنرمند بخاطر غذاهات عالی بودن بعدش اسم محمد رو با یه اسم دیگه قاطی کن و بذار خوشگل میشه اما زود به فکر نی نی افتادی من هنوز تو فکرش نیستم [نیشخند]اخلاقها خانواده شوهر تو تقریبا مثل خانواده شوهر منه زودتر یه چیز رو لو بدی میرن انجام میدن! چقدر زود فرش و اینا داری برای شستن من فرش آشپزخونه ام هنوز کثیف نیست