92

آقا سلام

من با موبایل آپ میکنم، پرشین بلاگ چش شده؟ چرا وبارو اینجوری نمایش میده؟قاطی کرده عایا؟ شاید با موبایل اینجوریه! هوم؟

آپ کردن تو رختخواب و با موبایلم یه حالیه ها!

اینستاگرامم یه مقدار محدود شده،چون آشنا و فامیل دارنش،حال و وقت یه پیج خصوصیه دیگه رو هم ندارم و تازه ممکنه اونم لو بره!

خلاصه روزهای من و.گل پسرم داره همینجور میگذره بدون هیچ ثبت خاطره ای،البته تا حدودی عکسهاشو ثبت میکنم ولی نه اونجوری که دلم میخواد! عوضش اینجا تادلت بخواد امن شده برای ثبت خاطرات...چون فضولها کمتر شدن و کسی زیاد سراغ وبلاگ نمیاد!

اکثرا شدیم تماشاچی زندگی دیگران! کلللی وقتمونو میزاریم به تماشا و آهرشم هیچ...

من با بچه فرصتم کمتر هست، معمولا صبح ها حوالی نه و نیم الی ده بیدار میشیم،چای دم میکنم،رختخوابهارو جمع میکنم چون بخاطر نی نی مجبور هستیم یه مدت روی زمین جا پهن کنیم بخوابیم، برای پسرم صبحانه که معمولا نون سنگک و بادوم و کره و خرما با یه کم آب جوش هست رو آماده میزارم تا هر وقت خواست بهش بدم، صبحانه خودم هم آماده میکنم و برای پسری کارتون میزارم ببینه چون نمیزاره من صبحانه بخورم! در این حین هم برای خودم لقمه میگیرم هم قاشق قاشق به پسری صبحانشو میدم،بعد دیگه جمع و جور میکنم و اگر مامانم خونه باشه میریم طبقه بالا پیشش، ما صحبت میکنیم و بچه ها هم با هم مشغول بازی و گاهی شلوغ کاری! در این حین هم میام خونه و کاری اگر داشته باشم انجام میدم و اگر ناهار نداشته باشم تدارک ناهار میبینم و میرم پسری رو میارم خونه اگر نخوابیده باشه!نزدیک ساعت سه هم ناهار میخورم پسری هم یا با من میخوره یا سیره و غذاش میمونه برای بعد از خواب ظهرش، منم مشغول گوشی بازی میشم ظهر و هم سریال تی وی! اگر موفق بشم کمی هم میخوابم شاید در هفته یک روز پیش بیاد که بتونم بخوابم!چون عادت کردم به بیخوابی! بعد دیگه پسر هم بیدار میشه و غذاشو میخوره تا ساعت شش و نیم که بابا میاد خونهو دوتایی مشغول بازی و خوردن و.... میشن! بابا هم همیشه امیدواره که بتونه چرتی بزنه ولی اکثرا مادر و پسر نمیزارن!! چند روزیه که از خونه درنیومدم و دلم حسابی پوسیده ولی خب فعلا که نتونستیم دربیایم بخاطر اینکه همش تا شب مشغول کارهای شام و نظافت و.. .  میشم!

از وقتی پسرم اومده انگار حساستر شدم به تمیزی و مرتب بودن خونه! تحمل نامرتبی رو ندارم زیاد! هر روز یه حا شستشو و بشور بسابه!اینم از مشغولیات این روزهای تکراری ما!

تا شب یکی دوبار فسقلی رو میبرم بالا باز تا با بابا هم بازی کنه و دلش وا شه بچم....

شبم حوالی ساعت دوازده میخوابه پسرم.

حتما باید شیر بخوره و از وقتی دندونهاش شروع کرد به درومدن بیقراری در طول شب هم میکنه بعضی وقتها و باید شیر بخوره حتما تا دوباره بخوابه! کاش زودتر شیر شبش ترک بشه تا بتونیم برگردیم تو اتاق و کم کم پسرم بتونه توی تخت خودش بخوابه...

و دوباره فردا آغازی دیگر...

باید سعی کنم مادر خوبی باشم...بعضی وقتها از خودم اصلا راضی نیستم...خدایا کمی صبر و حوصله ازت میخوام،پسرم خیلی خیلی شیرینه،و همینطور باهوش و بازیگوش...خدایا خودت محافظ همه بچه ها و پسر من باش... امروز کلی خدارو شکر کردم بلند بلند...بخاطر وحود پسرم،بخاطر اینکه میتونم بغلش کنم...

خوابم گرفته کم کم،باید برم... 

 

 

/ 0 نظر / 44 بازدید